شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢
 

گلم کسي که ايستاده در برابرت منم

ببخش اگر که خسته و شکسته حرف ميزنم

رها کن از حصار سينه ات پرنده مرا

ببين چه بي ترانه مانده روزهاي روشنم

دلم گرفته نازنين از اين حصار آهنين

که پا گرفته مثل درد لا علاج در تنم

دلم گرفته نازنين من وگرنه حيف نيست

که با تو از گلا يه هاي تلخ حرف ميزنم



تو را که مثل غنچه هاي نو رسيده کوچکي

به ديت پنجه هاي زخمي خزان مي افکنم

مگر تو ميهمان کني مرا به مهربانيت

شکوفه هاي خنده را بريز روي دامنم

مرا به ميهماني تبسمي نميبرد

کسي که فکر ميکند من از نژاد آهنم

کسي که سهم کوچک مرا از عشق داده است

عبور تازيانه هاي بوسه روي گردنم

و من اسير رنجهاي بيشمار ميشوم

فقط به اتهام اين که مرد نيستم زنم

گلم تو اعتماد کن به شانه هاي خسته ام

بلند ميشوم اگر هزار بار بشکنم

عروسکم بخواب شب ز نيمه هم گذشته است

ببخش ديگر از غم زمانه دم

»»»پسراهواز«««


 
comment نظرات ()