شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۸
 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق می ورزم عذابم ميدهند

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه نامرد بر قلبم نشست

عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد ميشوم

خوب اگر اين است من بد ميشوم

بعد از اين با بی کسی خو ميکنم

هر چه در دل داشتم رو ميکنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

هيچکس چشمی برايم تر نکرد

هيچکس يک روز با ما سر نکرد

هيچکس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنی است

حافظ ديوانه فالم رو گرفت

يک غزل آمد که حالم رو گرفت

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بو آنچه می پنداشتيم

»»»پسراهواز«««


 
comment نظرات ()