شعرهای دوران جوانی

 
دلتنگ نگاهتم
نویسنده : سیامک - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳
 

 

بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند

واي ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند

اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد

هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد

عشق سیامک با تو به ميزان تقدس مي رسد

بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد

حد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست

در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم

بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم

چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند

گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند

با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم

ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم

چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد

هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام

    ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام

من سیامک را با بودن تو زنده نگه داشته ام


 
comment نظرات ()