شعرهای دوران جوانی

 
با يک اشاره تو...
نویسنده : سیامک - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

با يك اشاره تو رود ميشوم . با يك لبخند تو بدرود ميشوم . روبرويم

بنشين و با من بگو از كدام ستاره بر زمين فروافتاده اي ؟ با من بگو

چه كسي مردگان را سبكبار مي كند ؟ با من بگو چه وقت نگاههاي ما

معما مي شود ؟ با من بگو چه وقت دلهايمان را از عشق و دريا

مي انبارند ؟ كدام باد سركش ، خلوت ترد برگها را مي آشوبد ؟ كدام

طوفان ، خواب خانه ها را مي شكند ؟ كدام خشكسالي ، سبزينه ها

 را به دست فراموشي مي سپارد ؟ كدام دهان ، واژه هاي آفتابي را

 از رونق مياندازد ؟ با من بگو چرا هرگز خاطره ها به تو نمي رسند ؟

--------------------------------------------------------------------

تنها نشسته ام و به افقي تكراري خيره مانده ام.

چرا هميشه ساكن عكسهاي قديمي ام ؟ چرا عصرها بي سبب

 ميگريم ؟ به من بگو سهم من از هر دو عالم چيست ؟ آيا در روز

 پرسش ، بخاطر سرودن لبخند تو مرا به بهشت راهي هست؟

 آيا كوله بارم كه پر از پنجره و رودخانه است به ياريم خواهد شتافت؟

 آيا تو در آن هياهوي ناگزير نيم نگاهي به دستهاي كدر من خواهي

داشت ؟ آيا بي تو كسي دلم را به رسميت خواهد شناخت ؟

بر اين پياده روهاي مغشوش چه خاطرات غريبي قدم زده اند ؟

چه برگهاي نازنيني از زندگي افتاده اند . چه دلهاي عزيز و گمنامي

عبور كرده اند . هرگاه روزها يخ مي بندد . هرگاه خيابانها چون

 

سرنوشت من تاريك شوند . هرگاه ساعتهاي ديواري هذيان

مي گويند . هرگاه سرودي براي خواندن ندارم ، ياد تو به فريادم

 ميرسد . بگذار فارغ از ديروز و فردا بر دامنه غم تو كلبه اي از چوب

 و اشك بسازم . بگذار شعرهايم را در دستمالي سپيد بپيچم و به تو

 تقديم كنم . چه سخت است بي تو در بيابانهاي آواره مردن . چه

 سخت است در حاشيه غروب آسمان غرق شدن . چه سخت است

 نام تو را گم كردن . اي آئينه دل انگيزترين حسرتها . اي آفريدگار

حرفهاي شيرين . اي دوستي ديرين .


 
comment نظرات ()