شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧
 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من

 

 تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!


اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و

 

اگر میبینی

 

 بدان که این دست خودم نیست! همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم

 

و به یاد تو می باشم. دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ،

 

 بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!


 هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ماه درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!


 هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی!

عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات

 

عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! 

                همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ،

 

و بدان که همه اشکها درد این قلب عاشق من است!


این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد !

 

این قلب من تو را میخواهد و

 

 نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم

 

نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را!


عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است !


به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق

 

واقعی و

 

 که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار

 

 آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم!

همدلی  هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی
به جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!.
 
همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و  پر از غم و غصه است
 
comment نظرات ()