شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦
 

 

دوباره من دوباره تو


دو همنفس دو همزبون


دوباره عشق دوباره ما


دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش


تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش


بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه


می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه

*******************************************

اگه عاشق نيستی متن زير رو نخون

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ، غـــم ،
 
 غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت
 
 پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشا ن را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما
 
 عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود وقتی
 
 جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را
 
 ترك ميكرد كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.
 
ثروت گفت : خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم و
 
 ديگر جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهی
 
 مكان امني بود كمك خواست ، عشق گفت: لطفا كمك كن و مرا با خود ببر غرور
 
 گفت : نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني . غم در
 
 نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بيايم . غم با صدايی
 
 حزن آلود گفت: آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
 
پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادی
 
 و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن گفت: بيا
 
عشق من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد
 
 نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك
 
 كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد كه
 
 چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .
 
عشق از علم پرسيد : او كه بود ؟علم پاسخ داد : او زمان است . عشق گفت : زمان؟
 
اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر
 
 به درك عظمت عشق است...
 
*****************************************************
 

 
comment نظرات ()