شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦
 

يک شب آمدی از راه

شب که نه غروبی بود

ديدمت دلم لرزيد,اين شروع خوبی بود

چشمهايت انگاری چشمه

پر از نجابت بود نگاهت

به خود گفتم:سيامک

همون که توی خوابت بود

چشمهايت ميگفتند عاشقی نخواهی کرد

خواستم دور شوم از نگاهت

گفتی:صبرکن ! سيامک ! برگرد

عاشقانه خنديدی و دستمان به هم پيوست

خلوت قشنگی داشت,کوچه رو که يادت هست

با بهانه باران چشمهايمان تر بود

کوچه,باران,من,تو ! وای که محشر بود

ميروی سفر

گفتی زود برميگردی اما ای کاش باورم ميشد

ميروی برو...اما کمی زودتر برگرد

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهائی

حس مبهمی ميگفت:

ميروی نمی آئی

بی تو ميکشم بردوش کوله بار غربت را

پرسه ميزنم تنها کوچه های خلوت را

خسته از دل تنگم بر می آورم آهی

نيستی چه ميدانی ; دلم چه ها ميکشد

:::پسراهواز:::


 
comment نظرات ()