شعرهای دوران جوانی

 
سکوت
نویسنده : سیامک - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦
 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را

ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که

بنده ای را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای

خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را

نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز

می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری

 که دیگران نگزارده اند؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم

آنقدرگرفته است،که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه

 کنم. می خواهم نباشم.حس می کنم جایی ازقلبم

سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم.خسته ازهیچ

کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها

نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.
کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته
تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی
 جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است.
خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات
می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها
 را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
 به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد.
 مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد
 تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح
دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم
نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش
بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ،
 بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را
 از من می گیرد.دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، وقتی به کارگری
 می رفتم سیلی بسیار خوردم . ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد
 سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن
 داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.وحالامی خواهم مثل همان
 دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد.
 یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق
 میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است.
 آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند،
می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی .
 که برای زیستن مردانه می خواهم.هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که
 می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها
پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر
 کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند،
نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است.
 گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم
خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال
 سوء تفاهم ها نشوی.
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه،
 در پایان همین سطر.

 
comment نظرات ()
 
 
عاشق بشو اما...
نویسنده : سیامک - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٠
 

میخوای عاشق بشی؟میخوای مجنون بشی؟باشه بشو.

تو میتونی هر کاری بکنی چون اختیارت دست خودته اما...

چیه چی شد؟همین اول کار میخوای جا بزنی؟دیدی به درد

 عاشق شدن نمیخوری تو؟عاشقی یعنی دل رو سپردن به

دریا.هر چه بادا باد...آره بازم میخوای مجنون بشی؟بشو من

جلوت رو نمیگرم اما...باز که ترسیدی؟ترس به درد عاشقی

 نمیخوره.کم آوردن تو عاشقی معنا نداره.عاشقی یعنی فکر

 خودت رو از هر چیزی خالی کنی و هر چه میبینی رخ یار باشه.

چی شدی بازم که اومدی.اینبار جدی تصمیمت رو گرفتی؟اما...

اگه عاشق شدی نباید تغییر کنی.خواه یکسال از آشنائی گذشته

 باشد خواه ده سال.اگه روز اول یه بار گفتی سلام روز مرگت هم

 بگو سلام.هیچ موقع تغییر نکن.اگه اول آشنائی هر روز براش نامه

 مینوشتی با گذشت زمان نباید این نامه ها کم بشه.اگه روز خودت

رو با اون شروع میکردی الانم باید همین باشی/هستی؟اگه

نیستی پس بدون عاشق نمیشوی/مجنون هم نمیشوی/...

میخوای بدونی چیه؟اگه این کارها رو نکردی بدون کار تو یه نوع

هوسه.آره هوس زودگذر.این زود گذری ممکنه یکشب طول بکشه

 یا ممکنه چند سال طول بکشه اما بالاخره مشخص

میشه .ازقدیم گفتن:خورشید هیچوقت پشت ابر نمی ماند.

یکی هم که به دروغ میگه عاشقم به مرور زمان مشخص

میشه.کارهاش--رفتارش---حرکاتش--نوع برخوردش

نمیخوام هیچکس رو از عشق بترسونم اما اگه واقعا خیال

عاشق شدن داری اول خودت را سبک کن.هر لحظه خود

را برای فدا شدن آماده ساز.در غیر اینصورت

 هیچوقت عاشق نشو...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عشق واقعا زیباست

عشق یک هدیه الهی است که به هر انسانی داده میشه

عشق در هر چیزی یعنی رها سازی روح و تن آدم از دنیا

و اما تو...

عاشق بشو اما...


 
comment نظرات ()
 
 
با يک اشاره تو...
نویسنده : سیامک - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٧
 

با يك اشاره تو رود ميشوم . با يك لبخند تو بدرود ميشوم . روبرويم

بنشين و با من بگو از كدام ستاره بر زمين فروافتاده اي ؟ با من بگو

چه كسي مردگان را سبكبار مي كند ؟ با من بگو چه وقت نگاههاي ما

معما مي شود ؟ با من بگو چه وقت دلهايمان را از عشق و دريا

مي انبارند ؟ كدام باد سركش ، خلوت ترد برگها را مي آشوبد ؟ كدام

طوفان ، خواب خانه ها را مي شكند ؟ كدام خشكسالي ، سبزينه ها

 را به دست فراموشي مي سپارد ؟ كدام دهان ، واژه هاي آفتابي را

 از رونق مياندازد ؟ با من بگو چرا هرگز خاطره ها به تو نمي رسند ؟

--------------------------------------------------------------------

تنها نشسته ام و به افقي تكراري خيره مانده ام.

چرا هميشه ساكن عكسهاي قديمي ام ؟ چرا عصرها بي سبب

 ميگريم ؟ به من بگو سهم من از هر دو عالم چيست ؟ آيا در روز

 پرسش ، بخاطر سرودن لبخند تو مرا به بهشت راهي هست؟

 آيا كوله بارم كه پر از پنجره و رودخانه است به ياريم خواهد شتافت؟

 آيا تو در آن هياهوي ناگزير نيم نگاهي به دستهاي كدر من خواهي

داشت ؟ آيا بي تو كسي دلم را به رسميت خواهد شناخت ؟

بر اين پياده روهاي مغشوش چه خاطرات غريبي قدم زده اند ؟

چه برگهاي نازنيني از زندگي افتاده اند . چه دلهاي عزيز و گمنامي

عبور كرده اند . هرگاه روزها يخ مي بندد . هرگاه خيابانها چون

 

سرنوشت من تاريك شوند . هرگاه ساعتهاي ديواري هذيان

مي گويند . هرگاه سرودي براي خواندن ندارم ، ياد تو به فريادم

 ميرسد . بگذار فارغ از ديروز و فردا بر دامنه غم تو كلبه اي از چوب

 و اشك بسازم . بگذار شعرهايم را در دستمالي سپيد بپيچم و به تو

 تقديم كنم . چه سخت است بي تو در بيابانهاي آواره مردن . چه

 سخت است در حاشيه غروب آسمان غرق شدن . چه سخت است

 نام تو را گم كردن . اي آئينه دل انگيزترين حسرتها . اي آفريدگار

حرفهاي شيرين . اي دوستي ديرين .


 
comment نظرات ()