شعرهای دوران جوانی

 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳٠
 

بابا بی خيال ديگه ناز کردنم حدی داره

ما که رفتيم,بعد ما تازه ميفهمی کی دوست داره

رو تو کم کن ديگه توفه هم که نيستی به خدا

تمومش کن افراط روبس کن اين همه ادا

مگه ما چی کم گذا شتيم از مرام و معرفت

که تو اين همه با ما بد تا ميکنی ای بی معرفت

راستش رو بخوای ديگه خسته شدم رک بگمت

به دلم نشسته بودی گنديدی بريدمت

به خدا عشقی که ذلت بياره کشک عزيز

جون هرچی مرد اينقدر آبرو نريز

گفته بودم نفسی برام ميرم تا آخرش

نفسی که حرمتم رو بگيره ميبرمش

ديگه اون دنيای پررنگ و چلچراغت نميخوام

واسه رو کم کنيتم شده پيشت نميام

قاطی کردم بد رقم ميخوام که قيدت بزنم

ميخوام اين دندون عاريه رو از ته بکنم

عشقی که ماپيششيم بی شيله پيله صادقه

همه مردم ميدونند که مشکی اند عاشقه

)))اين رضا صادقی عجب باحاله(((

»»»پسراهواز«««


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۸
 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق می ورزم عذابم ميدهند

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

از غم نامردمی پشتم شکست

دشنه نامرد بر قلبم نشست

عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين است مرتد ميشوم

خوب اگر اين است من بد ميشوم

بعد از اين با بی کسی خو ميکنم

هر چه در دل داشتم رو ميکنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

هيچکس چشمی برايم تر نکرد

هيچکس يک روز با ما سر نکرد

هيچکس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنی است

حافظ ديوانه فالم رو گرفت

يک غزل آمد که حالم رو گرفت

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بو آنچه می پنداشتيم

»»»پسراهواز«««


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سیامک - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦
 

يک شب آمدی از راه

شب که نه غروبی بود

ديدمت دلم لرزيد,اين شروع خوبی بود

چشمهايت انگاری چشمه

پر از نجابت بود نگاهت

به خود گفتم:سيامک

همون که توی خوابت بود

چشمهايت ميگفتند عاشقی نخواهی کرد

خواستم دور شوم از نگاهت

گفتی:صبرکن ! سيامک ! برگرد

عاشقانه خنديدی و دستمان به هم پيوست

خلوت قشنگی داشت,کوچه رو که يادت هست

با بهانه باران چشمهايمان تر بود

کوچه,باران,من,تو ! وای که محشر بود

ميروی سفر

گفتی زود برميگردی اما ای کاش باورم ميشد

ميروی برو...اما کمی زودتر برگرد

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهائی

حس مبهمی ميگفت:

ميروی نمی آئی

بی تو ميکشم بردوش کوله بار غربت را

پرسه ميزنم تنها کوچه های خلوت را

خسته از دل تنگم بر می آورم آهی

نيستی چه ميدانی ; دلم چه ها ميکشد

:::پسراهواز:::


 
comment نظرات ()